تبليغاتX
برکه یا اقیانوس ؛زلال باشی؛ آسمان درتوست
ـ صدای موسیقی بی کلام  (پیانو  کلایدرمن - خوشه های گندم )  را تو خیلی دوست داری که گیر آورده ام و گذاشته ام یک ریز بزند و ساعت ۱ شب رانندگی در خیابانهای خلوت هم  تمایل توست که من انجام  می دهم و شیشه ی نیمه باز ماشین و بوی سیگار کاپتاب بلک ! همه وهمه خوبند چون تو دوست داری و البته که هر چه تو دوست بداری خوب است !  و آب میوه در دربند و سر به سر هم گذاشتن نصف شب عالی است چون تو با اینها می خندی !  و من  سرشار از با تو بودن ،همه چیز ترنم گرفته فقط ! فقط  . . .فقط  حیف

.

.

.

- فقط حیف که تو پسری حسن جان !  اه

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02ساعت 22:40 توسط غروب |

قهرا رمضان بوده که سهراب گفته :

 

و خدایی که در این نزدیکی

 است

فرصت تکرار آشتی و در بغل خدا خوابیدن . . !

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 19:52 توسط غروب |

اینکه به هزار زور از تو طلاق گرفتم و به بهانه ی مهریه و چکهایی که از کیفت دزدیدم و بلا محل از طرفت کشیدم و تو مستی امضایش را هم گرفتم  و تهمت دزدی از خونه ی بابام  رو هم بهت چسبوندم و راحت 10 سال کردمت زندان تقصیر خودت بود ! ! آخر کدوم خری تو خونش که زن جوون داره رفیق مجرد خوشگلش رو شام دعوت می کنه ؟
و اینکه بعد 5 سال حبس  اومدی مرخصی و یه راست اومدی من رو ببینی  و مطمئن بشی که با همون رفیقت ازدواج کردم ، مجبور شدم به پلیس زنگ بزنم و بگم اومدی تهدیدم کنی ؛ا   . .!ینها وجدان من رو آزار میده ! . . .
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 23:49 توسط غروب |

من  ! تو  دوشیزه ی کالیفرنیایی  ایرانی الاصل  رو گول زدم و باهات ازدواج کردم تا ۱۵ میلیون کادوی  سر عقد پاپا و مامی رو خرج سرویس طلای مریم کنم ! و ممنوع الخروجت کردم تا ۳۰۰ میلیون حرج خرید خونه ی زندگیمون با مریم ! رو از حساب بانکی پاپا زود تر بیرون بکشی و بهم بدی !

ولی تو اون قدر خری که هزار بار از من می پرسی : عزیزم چرا به من اعتماد نداری و اجازه نمی دی برا ادامه تحصیلم به امریکا برگردم ! و من رو مجبور می کنی باز امشب هم قبل خابیدنمون ۲ تا محکم تو گوشت بزنم ! من وجدانم سر اینها اذیت می شه . . .

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت 22:16 توسط غروب |

خیلی حال و هوای نوشتن کردم تا رسیدم لباسهایم را انداختم روی تخت خواب  یک لیوان آب خنک و چند قاشق برنج! همه وهمه تند تند پشت سر هم ! خانواده ی ما هم عین فیلمهای هندی همه دور هم نشسته بودن فیلم خانوادگی می دیدند ! نشخوار اینکه چه چیزی را از کجا بنویسم مشغولم کرده بود در یخچال را باز کردم تا اذوقه ای جهت همراهی نوشتن فراهم اورم  : یک ظرف پلاستیکی شاتوت با آب قرمز کف ظرف یه بار مصرف اشتیاقم را به طرز ستمی افزود !

مادرم بود که گفت : مواظب باش ها اون یه قطرش هر جا بریزه پاک نمیشه ! حق داشت کمرش درد میکنه کلی کار کرده مهمون از آلمان داشتیم خونه مثل دسته گله !

نمی دونم چرا ! شاید چون یه دستی نگه داشته بودم خود به خود ! ( باور بفرمایید خود به خود لغزید ) افتاد ! پخش شد ! هم فرش ! هم سرامیک ! . . . . .عرق سرد کردم  . .هوس نوشتن فرو کش کرد ولی هوس خوردن باقی ماند اوردم این ها را نوشتم و باقی مانده اش را خوردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت 23:35 توسط غروب |

در راستای اهداف انسان دوستانه برآن شدیم در این فضای من های واقعی و مجازی  بازی راه اندازیم در خور توجه ! و از همه ی خدایگان قلم به دست  ( همان کیبورد مد نظر است!) دعوت به عمل آورده باشیم مستدعی است هر کس دو سه نفر دیگر را نیز به بازی بکشد و اگر کشید خبر دهد تا در صورت امکان آمار در همین وبلاگ منتشر شود .

و اما بازی :

اگر شما کاملا مختار باشید با هر کسی که می خواهید چند شبانه روز زندگی کنید و با ایشان گپ و گفت خصوصی داشته باشید ۵ نفر اواویت شما در دنیای امروز  (از زنده ها !)چه کسانی هستند ؟

 من ازگوریل جون و امین اقا  و بارون و رویا  و رویش و نجوا و خانم معلم و مهدی جون وسعید وعمو لارس ومحمد جان و مرسا ابراهیم وعلی کرمی دعوت می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 19:59 توسط غروب |

این روزها یاد حسن تمام نمی شود

این روزها باید در جمع بود و همچنان مهمان قطعه ۲۳۵ ! بهشت زهرا(س)

این روزها انتخابات تمام شده و دکتر رئیس جمهور .

این روزها بایدبه کار فرهنگی فکر کرد

این روزها باران نا با بابا نه بی بابا نمی بارد

این روزها باید تصمیم کبری  را به کوکب خانم اعلام نمود

این روزها دلمان برای بچگی و بچگی کردن بد فرم تنگ شده است

این روزها نه حنا را پخش می کنند نه خاله ریزه  نه حتی چاغ ولاغر را و

دیجیمون را هم که ما نمفهمیم

این روزها مدیریت استراتژیک خواندن حال نمی دهد و اثار فلسفی و

 ادبی شرقی و غربی کلاسیک نیز هم

این روزها تا دلت بخواهد اللاف بودن در خیابانها و جلسات متعدد می چسبد

این روزها بوی سفر می چسبد و کندن

این روزها  در وبلاگ بی هدف حکیدن می چسبد . .

این روزها به رفیق وبلاگی با مرام باید گفت خیلی سالاری داش

.......................................................................!

 لطفا  پنل مدیای رو صفحه را استپ کنید اهنگی از یه جایی پخش می شود ( نمی دونم از کجا !

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 0:50 توسط غروب |

- با دستم محکم به پهلوی یاسر می زنم : گفتم ولم کن یاسر ! صدایم گرفته فایده ندارد ، دو دستی دستم را می گیرد ! فکر کنم محمد است که با هیکل ۱۲۰ کیلوییش هلم می دهد رو آسفالت خیابان امین ! و بازوی چپم را قفل میکند و طوری می نشیند روی پهلویم که نتوانم تکان بخورد ! خاکی شده ام !صدایم گرفته چشمانم  درست نمی بینند ،از خاک خیابان و  اشک پر شده اند و پس از کمی تقلا روی زمین عین گوسفند ضبح شده،  آرام می شوم  و دستم از تابوت حسن کشیده می شود ! و بنز بهشت زهرا (ع) دنده ی یکش را کامل پر می کند . . . غسالخانه و  . .نماز . . .و    خاک هم کمکی نمی کنند من بتوانم باور کنم رفتنت را  . . حتی اینکه دو. سه روزی هم عین دیوانه ها هر ۴.۳۰ صبح می آیم قطعه ی ۲۳۵ و میبینیمت و می روم پادگان ! فرقی به حالم نمی کند بدون تو همه چیز رنگ می بازد و به همه می گویم :آب از سر من گذشت  . .

۱۳ سال رفاقتم با تو ۱۳ سال :  شبم /  ۱۳ سال روزم/  ۱۳ سال عاطفه ام !  اعتبارم ! با این تصادف لعنتی رنگ باخته و با اینکه اهل این نبودی که دلت برایم نسوزد ، کاری نمی کنی و زیر خاک از ۱۶/۰۲/۱۳۸۸ تا حالا راحت خوابیده ای ! و واقعا کم اوردم برای اولیت بار واقعا کم اوردم !

داش حسن بی خیال دادا ،پاشو بریم پاشو  دادا!  دارم می میرم دادا ! تهرانپارس همه منتظرن بچه ها عادت ندارن من رو تنها ببینن ! داش حسن پاشو دیگه ! پاشو گاز اون موتور لعنتی رو بگیر بریم ! با توام لامسب . . .  .پاشو ........................................

حس و حال هیچی رو ندارم شاید دیگه ننویسم !! وبلاگ رو کسی خواست  ، بگه ! خدا رفیقای همتون رو نگه داره !  : آب از سر من گذشت  . . فعلا یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 18:53 توسط غروب |

ـ داستان بلندی نوشته بودم از : محسن و ژیلا که آغازی تغزل وار در دانشگاه داشتند٬ و محسن با گنبد فیروزه ای امام زاده ی شهرستان و ژیلا از تجریش تهران ! داستان بلند بود و کسی حال تایپش را نداشت ! . . .  همین است که شما اینجا نمی بینیدش  ! و زیاد برایم مهم نیست که جنجالهای تبلیغات ریاست جمهوری  هم به کجا کشیده ! چه اینکه اگر واجب کفایی هم باشد به حد کفایت به آن پرداخته اند ! کاندیدای اصلح  همین ! در موجود ها . . .

کتاب توحید شهید مطهری را باز کمی خواندم  : خدا را در لحظه های جاری و ساری خودم باید پیدا کنم برایم آسان می نماید ! و البته اصلا نمی دانم این افسردگی است یا دلگرفتگی که این قدر  زیاد من را در من نگه داشته است! کیبورد را بغل کرده ام و بی هدف همین طوری این چرت و پرت ها رو می نویسم !

این قدر مشغولیت فکریم زیاد شده است که دوست ندارم به هیچ کدام فکر کنم ! آرام در خودم دیوانه می شوم ! و خوش به حال دیوانه ها ! و این محرم دل زار  ما هم نمی دانیم کجا گیر کرده و کی با چشمانی راز آلود پیدا می شود که زن ما بشود  . . .! حزب اللهی حتما باشد ! خوشگل و پولدار در اولویت ! . . .

و روزی هم شاید ما به محمد رسیدیم ! شاید : احتمالش هست ! سیگاری لازم است کاش آقا داداش کار تربیتی را در من نمی کرد که راحت کپتان بلک  می کشیدم . . . .

و ما هنوز در عشق یل هستیم ! و پوست کلفت ! و کثافت البته !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 22:55 توسط غروب |

تقدیم به آسمانی ترین فصل زندگیم : شهید محمد عبدی

_ یادم می اید نزدیک شب بود همانی که شاید از سر ناچاری نام غروب بر آن نهاده اند ، و تلاقی این حالت خاص زمان _ یا خاص ترین حالت زمان _ با بارش آرام وپیوسته ی باران ترکیبی ایجاد کرده بود ؛ تو دور ایستاده بودی ! اصلاٌ تو همیشه دور می ایستی ؛ یا شاید من این قابلیت راندارم که نزدیک   والبته لابد : حتما همین است ! نگاه کردم تو ر ؛ا نه دید زدم تو را ؛ نمی دانم باران است یا اشک ولی هر چه هست خوب بلد است هایل شود در سوی چشمانم تا تو ! همین که عزم رفتن کردی , زمان کوتاه شد ؛ من برگشتم ! آری بازگشت ما بعد از تو بود ؛ هیچکس در من نگفت رفتنت خوب می کند ما را ؛ اگر هم گفته اند من باور نکردم . . .ندارم

من خوابم برد ،تمام تو را یادم آوردم ؛ دیدم میبینمت ؛ دیدم سکوتت را؛ دیدم خنده هایت را ؛ دیدم احساس قلبت را ؛ دیدم پیوند خوردمان را ؛ دیدم میروی ,  دیدم می آیی ؛ و دیدم چقدر بوی خون می دهی ؛ دیدم با شفق هم آغوشی مداوم گرفته ای ! دیدم تو می دوی و عرق می کنی ؛ دیدم با آسمان شوخی می کنی ! نگاه کردنم گرفت : دیدم شهوت پرواز داری , فهمیدم جنس بهتری از من  داری ؛ دیدم چهره ات را , دیدم لبانت طعم شیرین هوس دل کندن دارد، دیدم من کوچکم ؛ تو بزرگی ، فهمیدم با ثریا دوست شده ای . به زهره هم نگاه می کنی !خوابم سنگین شده بود ؛ این خواب دیدن تو ؛ تو ار آن دور می خواستی مرا بیدار کنی ؛ دیدی بیدار نمی شوم ! اخر دور شده بودی و من برگشته بودم ؛ کاش نزدیکتر بودی یا نه بودیم ! تقلا هم کردی بیدار نشدم ! دیدی بوی تعفن خواب گرفته ام دور تر شدی ؛ دوستم داشته ای حتما ٌ که رفتی تا با رفتنت بیدار شوم ! و شاید رفتی که نباشی من نتوانم خوابت را ببینم ,

از من کاری ساخته نیست تو رو به خونت تو بمون!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 23:25 توسط غروب |